تبليغاتX
عشق یکطرفه
دعوت


اگر او به خاطر تو ساخته شده است....من به خاطر تو  ویران شده ام

                                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرا به ابتذال دعوت کن به آغوشت

که بوي روسپيانِ غمگين شهر را مي دهد

مرابه جائي دعوت کن که موشها دوست دارند تمامِ روز درآنجا ميهماني بگيرند

و تکه هاي پنير را به خونِ گاوهاي چريده آغشته کنند

مرا به مبتذل ترين خاطراتت ببر

در کنجِ دنجِ اغوشت که پناه گاهِ خوبيست براي گريه

اين را از روسپيانِ شهر شنيده ام

و چقدر از طعمِ لبهايت راضي بودند....

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در جمعه بیست و سوم دی 1390 و ساعت 12:16

 

اگر مانده بودی تورا تا به عرش خدا میرساندم

اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها میکشاندم

اگر با تو بودم به شبهای غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو مینوشتم تورا می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شبه سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغکه پرشکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت

باتو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت

هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر می شنیدی

باتو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر می سرودم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 و ساعت 1:1

 

آن خطاط سه گونه خط نوشتی

یکی او خواندی لاغیر

یکی را هم او خواندی هم غیر

یکی نه او خواندی نه غیر او

آن خط سوم منم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاه می اندیشم

 
خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟


آن زمان كه خبر مرگ مرا

 
از كسی می شنوی ، روی تو را


كاشكی می دیدم


شانه بالازدنت را


بی قید


و تكان دادن دستت كه


مهم نیست زیاد


و تكان دادن سر را كه


عجیب !‌عاقبت مرد ؟


افسوس


كاش می دیدم


من به خود می گویم:


” چه كسی باور كرد


جنگل جان مرا


آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “


وای ، باران


باران ؛


شیشه ی پنجره را باران شست


از دل من اما


چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 0:25

                                             سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد

                                          کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

                                          کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

                                           که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

                                           تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی

                                                            تظاهر کن ازم دوری

                                                           تظاهر میکنم هستی

                                             تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

                                            صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم

                                                     یه حسی از تو در من هست

                                                         که میدونم تو رو دارم

                                         واسه برگشتنت هرشب درارو باز میزارم . . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  

هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه


 

ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه


 

اینجا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه


 

هرروز از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه


 

جایی که من تنها شدم شب قبله گاهه آخره


 

اینجا تو این قطب سکوت


 

کابوس طولانی تره


 

من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو


 

اینقدر سو سو می زنم شاید یه شب دیدی منو


 

اینجا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه


 

هر روز از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه

                  

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 و ساعت 23:34

 خداحافظ عزیز من حلالم کن زمین گیرم/ نمیدانم چه تاریخی ولی یک روز میمیرم/

  نمی خواهم دلت تنگ غروب خسته ام باشد/ اگر حتی جوان مردم بگو پیش خودت پیرم/

  حلالم کن اگر روزی شبی یکوقت ناغافل/ تو را رنجانده ام از خود نگو که از تو دلگیرم/

 چه شبهایی که عشق تو نمک پاشیده بر زخمم/ من از غریبی ها ، از عشق از زندگی سیرم

  اگر مردم شدم یک روح سرگردان و آواره/ غروب هرشب جمعه سراغی از تو میگیرم/

  شدم مجنون نمیدانم تو هم لیلی من هستی/ سکوتی تلخ .... میدانم جوابم را نمیگیرم/

  یقین دارم وفاداری ولی باز من میترسم/ از اینکه ناگهان روزی بگویی از تو هم سیرم/

  خداحافظ نگاهم کن همین یک لحظه آخر/ نمی دانم چه تاریخی ولی من بی تو میمیرم...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 و ساعت 0:17
دیوانگی

 تا به کي آخر چنين ديوانگي؟ * پيلگي بهـتر از اين پروانگي!*

 گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه* گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه*

 مي شود يک شب بماني، گفت:نه *گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه *

 دل شبي دور از خيالش سر نکرد* گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد*

 چشم بر هم مي نهد،من نيستم * مي گشـايد چشم، من من نيستم*

 خود نمي دانم خدايا! کيستم* يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟ *

 بس کشيدم آه از دل بردنش* آه! اگـر آهم بگيرد دامنش*

  با تمـام بي کسي ها ساختم* دل سپردم، سر به زير انداختم *

  اين قماري بود و من نشاختم* واي برمـن، ساده بودم باختم *

  دل سپردن دست او ديوانگي ست* آه!غير از من کسي ديوانه نيست*

  گريه کردن تا سحر کار من است* شاهد من چشم بيمار من است *

  فکر مي کردم که او يار من است* نه، فقط در فکر آزار من است *

  نيت اش از عشق تنها خواهش است* دوستت دارم دروغـي فاحش است*

  يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت* بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت *

  پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت* عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت *

  اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟* وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟ *

  مذهب او هر چه بادابـاد بود * خوش به حالش کاين قدر آزاد بود*

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 و ساعت 0:8
عشق واقعی

این داستانهای کوتاه و حتما بخونید....خالی از لطف نیست

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتن
.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است
عشق واقعی. عشقی زیبا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ چهار سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ۴ سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
چهار سال مراقبت. چه عشقی ! چه
عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی میتوانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده،
پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و
صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بهش بود. کلید انداخت‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ
خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بهش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
تو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند رو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ – درب و داغانْ نگاه به ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. ساعت چهار و پنج دقیقه بود!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 و ساعت 14:28
ورود جدید

سلام دوستان گلم

سلام بر اونایی که فراموشم نکردند

به مولا شرمنده محبتتون شدم

من تصمیم گرفته بودم دیگه وبلاگ نویسی نکنم.خیلی وقت بود که کانکت نمیشدم

.ولی بازم میخوام شروع کنم به نوشتن دلنوشته هام.خدمت سربازیرو  هم با همه

 فراز و نشیباش تموم کردم.

امیدوارم هرکی سربازی نرفته زودتر بره و تمومش کنه.....

زیاد نمیخوام حرفامو کش بدم..........

در ضمن هیچ خبری از سمیرا ندارم.......به احتمال زیاد دیگه من براش یه غریبه ای بیش

 نیستم.....

این شعرم تقدیم میکنم به شماها....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست

مرا به بند میکشی از این رها ترم کنی

زخم نمیزنی به من که مبتلا ترم کنی

از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کور شد

تمام پرسه های من کنار تو سرود شد

عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 و ساعت 1:12

  دوستان گلم من تو پست قبلی گفته بودم آخرین پستمه ولی یه اتفاقی

  افتاد که گفتم بیام اینو هم بنویسم و تموم کنم.

   عشق من به سمیرا حدود یک سال یکطرفه بود یعنی اصلا خودش

   نمیدونست.ولی از عید امسال(۸۸) من تونستم احساسمو بهش بگم

   و اونم فهمید که من بهش علاقه دارم ولی گفت من از اینجور روابط

    خوشم نمیاد و از این حرفها.

    منم تو این مدت دلخوش بودم که یه روزی بهش میرسم و واسه آینده

    خودم یه فکرهایی کرده بود.ولی دیروز بدترین خبر عمرم و شنیدم!!!

     دیروز سمیرا تو اس ام اس بهم گفت من به یه کس دیگه علاقه دارم

    و میخوام با اون ازدواج کنم!!!!!

     همه فکرهایی که واسه آینده ام کرده بودم همشون به کل تباه شدن

     و دیگه هیچ امید و برنامه ای واسه آینده ندارم و روزشماری میکنم تا

     وقت خدمتم برسه و برم سربازی...

      از دیروز از همه چی نفرت دارم حتی از خودم....

     در آخر یه شعر مینویسم که از دیروز تا حالا مرتب رو زبونمه.

      مواظب خودتون باشید

     خداحافظ واسه همیشه...

--------------------------------------------------------------------

مارو باش رو چه درختی اسممونو جا میزاریم مارو باش

قسمی جز اون دو چشم نا مسلمون که نداریم ماروباش

تشنه موندیم ولی مشت آب نا اهل و نخواستیم سر ظهر

گفتی از جنس نظر کرده ابریم و میباریم ماروباش

چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت میکنه

ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم مارو باش

پاکیه تو رونق یه دریا ماهی رو شکسته توی تور

دریا گفته که ما صیادیم و غافل که شکاریم مارو باش

به هوای تو چراغ حرمت رفیق و کشتیم نا رفیق

چون برای حجلمون میخواستی مهتاب و بیاری مارو باش

به هواداریه تو شیشه میخونه رو با سنگ شکستیم نارفیق

سنگ و شیشه اگه دشمن منو تو که موندگاریم ماروباش

غزل کوچه ما قلندرای پیر و عاشق که اینه

فکر تازه عاشق پیاده باش ما که سواریم مارو باش اینارو باش...

----------------------------------------------------

در وصالت چه را بیاموزم

در فراغت چه را بیاموزم

یا تو با درد من بیامیزی یا من از تو دوا بیاموزم

میگریزی ز من که نادانم یا بیامیز یا بیاموزم

چون خدا با تو است در شب و روز بعد از این از خدا بیاموزم

در وفا کس نیست تمام استاد پس وفا از وفا بیاموزم.

----------------------------------------

--------------------------------------------------

-------------------------------------

-------------------------------------

-------------------------------------

-----------------------------------------

----------------------------------

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 23:54
تولدم مبارک

   سلام دوستان عزیز

    این آخرین پستم توی وبلاگ هست

   قبل از هرچیز تولدم و به خودم تبریک میگم. کسی که انتظار داشتم تولدم و

   تبریک بگه نگفت!! منم به خودم تبریک گفتم... بیخیال

   دوستان عزیزی که تا امروز بهم لطف داشتین ازتون سپاسگذاری میکنم.

    یه چیز و هم بگم که من تو تاریخ ۱/۸/۱۳۸۸ میرم خدمت سربازی.

    من هیچوقت عشقمو فراموش نمیکنم چون فردی هستم که به خودم و

     اعتقاداتم ارزش قائل هستم و معتقدم که انسان باید با یک عشق زندگی

    کنه حتی اگه اون عشق منو نخواد.

    خوب دیگه مواظب خودتون باشین.تا دیداره دوباره یا علی

   ---------------------------------------------------------------------------------------

يه مرد تنها کنار ساحله

فهميده حالا که عشقش باطله

تو خلوت شب داره آروم ميباره

اي خدا غير از تو که ياري نداره

حتي به خوابم نمياي کاشکي بميرم

تو نيستي و تا خود صبح ستاره چيدم

اسم تو هميشه ورد زبونمه گل ناز من

بي تو خسته و دلگير و تنها نباشي ميميرم

اي همه رويام همه هستيم فداي چشمات

زنده کن مرا با نگاه ناز تو لبخند زيبا

زبانم را نميفهمي نگاهم را نميبيني

ز اشکم بي خبر ماندي و آهم را نميبيني

سخنها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد

سيه چشمام مگر طرز نگاهم را نميبيني؟

گناهم چيست جز عشقت روي از من چه ميپوشي

مگر اي ماه چشم بي گناهم را نميبيني

سيه مژگان من موي سپيدم را نگاهي کن

سپيد اناب من روز سياهم را نميبيني

پريشانم دل مرگ آشيانم را نمي جويي

پشيمانم نگاه عذر خواهم را نيبيني

مرا گر مست ميخواهي نگاهت را نگير از من

که دل از ساقيه چشمان مستت جام ميگيرد

شب از مهتاب سر ميره تمام ماه تو آبه

شبيه عکس يک روياست تو خوابيدي جهان خوابه

زمين دور تو ميگرده زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو عجب عمقي به شب داده

تو خواب انگار طرحي از گل و مهتاب و لبخندي

شب از جايي شروع ميشه که تو چشماتو ميبندي

تورا آغوش ميگيرم تنم سرريز رویا  شه

جهان قد يه لالايي توي آغوش من جا شه

تورا آغوش ميگيرم هوا تاريکتر ميشه

خدا از دستهاي تو به من نزديکتر ميشه

تمام خونه پر ميشه از اين تصوير رويايي

تماشا کن تماشا کن چه بيرحمانه زيبايي

اي دير بدست آمده پس زود برفتي

آتش زدي اندر منو چون دود برفتي

چون آرزوي تنگ دلان دير رسيدي

چون دوستيه سنگ دلان زود برفتي

زان بيش که در باغ وصال تو دل من

از داغ فراغ تو برآسود برفتي

ناگشته من از بند تو آزاد بجستي

ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتي

آتش به جان من دل سوخته کردي

چون در دل من عشق بيافزود برفتي

سلام اي غروب غريبانه دل

سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

سلام اي غم لحظه هاي جدايي

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

خداحافظ اي قصه عاشقانه

خداحافظ اي آبيه روشن عشق

خداحافظ اي قطره شعر شقايق

خداحافظ اي همنشين هميشه

خداحافظ اي داغ بر دل نشسته

تو تنها نمي ماني اي مانده بي من

تورا ميسپارم به دلهاي خسته

تورا ميسپارم به ميله هاي مهتاب

تورا ميسپارم به دامان دريا

اگر شب نشينم اگر شب شکسته

تورا ميسپارم به روياي فردا

به شب ميسپارم تورا تا نسوزد

به دل ميسپارم تورا تا نميرد

اگر چشمه از واژه غم نخشکد

اگر روزگار اين صدا را نگيرد

خداحافظ اي برغبار دل من

خداحافظ اي سايه سار هميشه

اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم

خداحافظ اي نو بهار هميشه

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت 15:26
یاور همیشه مومن

   دوستانی که عشقتون یکطرفه هست حتما برید و این ترانه داریوش و

   گوش کنید.مطمئنم خوشتون میاد.من یکی از عاشقان حضرت داریوش

   هستم ولی به شما قول میدم حتی اگه داریوش و دوست نداشته باشید

   بازم این ترانه رو دوست خواهید داشت.من که هر روز چندین بار گوش 

   میکنم.

-----------------------------------------------------------------------------

اي به داد من رسيده تو روزاي خود شکستن

اي چراغ مهربوني تو شبهاي وحشت من

اي تبلور حقيقت توي لحظه هاي ترديد

تو شب و از من گرفتي تو منو دادي به خورشيد

اگه باشي يا نباشي براي من تکيه گاهي

براي من که غريبم تو رفيقي جون پناهي

ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوري براي من شده عادت

ناجيه عاطفه من شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره که منو دادي نشونم

وقتي شب شب سفر بود توي کوچه هاي وحشت

وقتي هر سايه کسي بود واسه بردنم به ظلمت

وقتي هر ثانيه شب طپش هراس من بود

وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود

تو با دست مهربوني به تنم مرحم کشيدي

برام از روشني گفتي پرده شب و دريدي

اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من

به سلامت سفرت خوش اي يگانه ياور من

مقصدت هرجا که باشه هرجاي دنيا که باشي

اونور مرز شقايق پشت لحظه ها که باشي

خاطرت باشه که قلبت سپر بلاي من بود

تنها دست تو رفيقه دست بي رياي من بود

ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوري براي من شده عادت

یک مطلب و هم میخواستم بگم بهتون

شرمنده که نظرات شما عزیزان رو تو وبلاگ نمیزارم

یه دلیل شخصی هست

از همتون ممنونم که لطف میکنید و نظر میدید

مرسی که همتون برام دعا کردید به عشقم برسم

ولی نرسیدم

در آخر هم بگم که آخرین پستمو روز جمعه ۸ خرداد

یعنی روز تولدم مینویسم.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 2:4

تو اين دنياي نامرد يه دختر نابينا بود که يه دوست پسر داشت

دختره دوست پسرشو خيلي دوست داشت

بهش ميگفت اگه من دوتا چشم داشتم هميشه پيشت ميموندم

يه روز يه نفر پيدا شد و چشاشو داد به اين دختره

دختره وقتي تونست دوست پسرشو ببينه ديد که اونم نابيناست

به پسره گفت ديگه نميخوامت از پيشم برو

پسره وقتي داشت ميرفت لبخنده تلخي زد و با اشک گفت

باشه من ميرم ولي

مواظب چشماي من باش...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:8

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد.خار خنديد و

به گل گفت سلام و جوابي نشنيد

خار رنجيد ولي هيچ نگفت

ساعتي گذشت!!گل چه زيبا شده بود

دست بي رحمي آمد نزديک

گل سراسيمه ز وحشت افسرد

حال آن خار در آن دست خليد و گل از مرگ رهيد

صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد

آري گل صميمانه به او گفت سلام

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:32

تو که عمري سر ما داري منت ميزاري

تو که از اشک چشام داري لذت ميبري

انقدر آزارم نده به خدا دق ميکنم

بگو درد دلمو بعد تو به کي بگم

به تو نگم به کي بگم اينروزا دارم ميميرم

انقدر آتيشم نزن قلبمو پس نميگيرم

دعا کنان گريه کنان سرمو بالا ميگيرم

همش به فکرم که يه روز تورو دوباره ببينم

دلم برات لک زده و روزاي سختيه عزيز

دلم ميگه آخر راه است وصيتت رو بنويس

خدا نگهدار گل من دارم از اين دنيا ميرم

يه روز بهت گفته بودم دست به دعا من ميميرم

به تو نگم به کي بگم دعام برآورده نشد

تو اوج بي وفاييات دلم ازت خسته نشد

فقط به تو فکر ميکنم تا اين چشام بسته بشه

فقط واسه تو ميخونم تا نفسم بريده شه

هرچند دلت با من نبود دستات توي دستام نبود

ولي بدون که عشق تو رفته تو پوست و استخون

باور نميکردم يه روز بخواي بري از پيش روم

ولي بدون تو قلب من چيزي به جز عشقت نبود

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:28

خيلي دير رسيدي اي دوست هفتا کفن پوسوندم

پيرهن سياه تنت کن من فقط يه استخونم

ببين چه کردي با اين دل فکر کن فقط يه لحظه

نزار ديگه بيشتر از اين تنم تو گور بلرزه

فقط يه خواهشي دارم زير تابوتم و نگير

وقتي که رفتم زير خاک قبر منو بغل نگير

فقط تا هفت روز سياه تنت کن

شبهاي جمعه يادي از ما کن

عشقي که بردي باشه حلالت

 

کفتر کشته پروندن نداره

رو خاک و خوناب کشوندن نداره

کفتر کشته پروندن نداره

کتاب کهنه که خوندن نداره

داره از تنهايي گريه ام ميگيره

توي اين شهر ديگه موندن نداره

مرغ پر بسته که کشتن نداره

وقتي کشتي ديگه گفتن نداره

از يه دريچه تاريک و سياه

پاي پير و خسته ديدن نداره

اگه تو باغچه فقط يه گل باشه

گل اون باغچه که چيدن نداره

هر درختي که يه روزي پير ميشه

اونو از ريشه سوزوندن نداره

فصل مردن واسه من کي ميرسه

وقت پرواز من از اين قفسه

از منه دربه در اينجا چي ميخواي

بگيري اگر که مقصد نفسه

توي گلها مثال اطلسي نيست

حرفهاي من مثل حرف کسي نيست

شعر من حرف قشنگه رفتنه

حرف حق تا دنيا دنياست گفتنه

 

bu aksham olurum beni kimse tutamaz

sen beni tutamazsin yildizlar tutamaz

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:53

ميخوام بسازم از تنت يه طرحي از مجسمه

ميخوام که عالم بدونن چه فرقي داري با همه

ميخوام که رويايي بشه ناز و تماشايي بشه

هرکي که خواست نگات کنه اسير تنهايي بشه

ميخوام با ماه و آسمون شکل تو نقاشي کنم

روي کمون ابروهات اشکامو آبپاشي کنم

هرچي بتونم رو موهات ستاره سنجاق ميزنم

شايد که باورت بشه هميشه عاشقت منم

خيال مردن ندارم تا وقتي عشقت با منه

خستگي هم نميتونه راي چشامو بزنه

به خاطر خاطره هات هستم و دل نميکنم

شايد که باورت بشه هميشه عاشقت منم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 15:46

چي نصيبت ميشه وقتي زجرم ميدي

من به تو دلبستم کاشکي مي فهميدي

چي نصيبت ميشه وقتي من داغونم

وقتيکه با گريه به تو مي فهمونم

چي نصيبت ميشه وقتي من بي تابم

وقتيکه از غصه تا سحر بي خوابم

اين حقيقت داره من به تو دلبستم

کاشکي مي فهميدي چقدر عاشق هستم

ميدوني بده حالم دلم از غم خونه

واسه تو درمونه درد من آسونه

داره عادت ميشه شبهاي شب گردي

کاش مي موندي پيشم آرومم ميکردي

گريمو ميبيني بي خيال رد ميشي

تو که انقدر خوبي پس چرا بد ميشي

چي نصيبت ميشه وقتي من جون ميدم

کاشکي عشق و يکبار تو چشمات ميديدم

 


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 15:34

ببين بخت من بدون تو سياهه

آخه عاشقي بدون تو يه گناهه

تا که عشق تو واسم يه سرپناهه

کار خداست به عشق تو اسيرم

کار خداست به خاطرت ميميرم

کار خداست اگه محو نگاهتم

هرجا باشي تا آخرش باهاتم

هميشه تکيه گاهتم

تو که دستاي گرمت يه سايبونه

پر تو دامنت گلهاي پونه

رو حرير موهات ستاره بافتم

واسه داشتن تو دنيامو باختم

ببين دريا و ماه چه بي قرارن

براي ديدنت تابي ندارن

آخه کار خداست که با تو باشم

محاله تا ابد ازت جدا شم

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 15:33

با نگاهت عاشقانه از سپيده مي سرودم

لحظه اي که خالي از من هرچه بودم از تو بودم

من شکستم روبرويت توي آيينه مثل شيشه

ذره ذره من شدم تو تو شدي من تا هميشه

بي تو انگار گم شده در بغض کوچه گريه هايم

جاي يادت مانده روي هر شب من لحظه هايت

قصه هاي من شکستن در هجوم موج و طوفان

اي پناه و ساحلم باش اي نگاهت شعر باران

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 0:22

هميشه از نگاه تو با تو عبور ميکنم

از اينکه عاشق توام حس غرور ميکنم

دوباره با سلام تو تازه تازه ميشوم

با نفس ساده تو غرق ترانه ميشوم

از سايه هاي ملتهب هميشه مي گريختم

با رفتن تو هر نفس بغض دوباره ميشوم

ناجيه شام شوکران با دل عاشقم بمان

به حرمت حضور تو چون تو يگانه ميشوم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 0:14

وقتيکه تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه

همه غصه هاي دنيا توي سينه منه

توي قطره هاي بارون ميشکنه بغض صدام

ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخوام

پشت اين پنجره ميشينم و آواز ميخونم

منتظر واسه رسيدنت تو بارون ميمونم

زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره

منم عاشقترم انگار وقتي بارون ميباره

بعضي وقتها که مياي سر روي شونم ميزاري

تموم غصه هارو از دل من بر ميداري

اما اين فقط يه خوابه خواب پشت پنجره

وقته بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 15:26